in

بی نظیربی نظیر

خلاصه هفت خوان رستم

مروری بر هفت خوان رستم

شاهنامه فردوسی از برجسته ترین سروده های حماسی ایران و جهان است. این اثر که تاریخ نشر آن به سده چهارم و پنجم قمری برمی گردد، شامل بخش های زیبایی هم چون هفت خوان رستم است. رستم نام شخصیتی اسطوره ای در شاهنامه می باشد که به همراه اسبش برای نجات کیکاووس پادشاه ایران و همرزمانش، عازم مازندران می شود. او در این راه از هفت مرحله خطرناک می گذارد که این مراحل نمادی از مراحل سخت زندگی هستن. در این مطلب می تونید خلاصه ای از هفت خوان رستم را مطالعه کنید.

خلاصه ای از داستان حماسی هفت خوان رستم

رستم و رخش

بر اساس این داستان، کیکاووس شاه ایران است که در زمان حکومتش دیوها به فرماندهی دیو سپید، بر سرزمینی با نام مازندران حکومت داشتند. کیکاووس برای شکست این دیو خنیاگر، به همراه سپاهیانش به مازندران رفته و آنجا اسیر دیو سپید می شوند. دیو سپید بینایی کیکاووس و همرزمانش را می گیرد.

در این میان پیکی خبر را به زال (پدر رستم) رسانده و او موضوع را با رستم در میان می گذارد. رستم نیز که نماد اسطوره ای از پهلوانان نترس و نیرومند است، به همراه اسبش رخش، به سمت مازندران حرکت می کنه و داستان هفت خوان رستم از آنجا آغاز می گردد.

خوان اول: نبرد رخش با شیر

رستم پی از آگاهی از زندان شدن کیکاوس، بدون معطلی و به همراه رخش سرزمین سیستان را ترک کرده و به سرعت راهی مازندران شد. رخش شب و روز می تاخت و به همراه رستم، راه دو روزه را یک روزه طی می کردند. پس از این مدت، رستم جهت رفع گرسنگی و استراحت در بیشه ای اتراق کرد.

نبرد رخش با شیر در هفت خوان رستم

در آن دشت گورخر زیادی وجود داشت و رستم با کمندش گوری را شکار، و سپس بریان کرد و خورد. لگام را از سر رخش نیز درآورد تا او نیز در چمنزاری مشغول چرا باشد. رستم در بیشه ای به خواب رفت و خبر نداشت که آن بیشه متعلق به شیری خطرناک است.

پس از تاریک شدن هوا، شیر به آشیانه خود بازگشت و رستم را در خواب و اسب را در حال چرا دید. شیر تصمیم گرفت که ابتدا رخش را از پای درآورد تا پس از آن رستم را به راحتی بدرد؛ پس به رخش حمله کرد. رخش نیز به سرعت و مانند آتش، دو دست خود را بر سر شیر کوبید و با دندانش پشت آن شیر را گرفت تا از پای درآورد.

رستم که بیدار شد و شیر از پای درآمده را دید، به رخش گفت : چه کسی به تو اجازه داده با شیر دربیفتی؟ اگر شیر تو را می کشت، من چگونه می توانستم گرز و تیغ و کمند خود را پیاده به مازندران ببرم؟ رستم اینها رو گفت و دوباره به خواب رفت.

خوان دوم : گذر از بیابان خشک و تحمل تشنگی (نمادی از مقاومت در هفت خوان رستم)

خوان دوم در هفت خوان رستم

پس از سپری شدن آن شب پر حادثه، رستم با طلوع خورشید از خواب بیدار شد و پس از تیمار کردن رخش، راهی شدند. در مسیر به بیابان بی آب و علفی می رسد که شدت گرمای سوزان آن بسیار زیاد است؛ به گونه ای که زبان رستم از تشنگی زخم شده و رخش نیز درمانده گردید. شدت تشنگی باعث می شود تا رستم رو به آسمان کرده و با خدای خود حرف بزند.

رستم به خدا می گوید : آسایش و سختی در دست توست و من نیز سختی سفر را قبول کردم تا کیکاووس پادشاه را نجات دهم و ایران را از شر دیوان خلاص کنم. امیدم را به من بازگردان و به من کمک کن.

رستم همزمان که با خدای خویش سخن می گفت، رفته رفته توانش کمتر میشه و خود را نزدیک به مرگ می بیند. در آن لحظه میشی از کنار او رد می شود و امید را در دل رستم زنده می کند و او به دنبال آبشخور میش رفت. رستم به آبشخور رسید و سیراب شد و این را از مدد الهی دانست.

 از همان آبشخور رخش را نیز سیراب کرد و پس از تیمار اسب خود، به سراغ شکار رفت. گورخری را شکار و بریان کرد و خورد. قبل از خواب به رخش توصیه کرد که از نبرد با شیر و پلنگ بپرهیزد. این مرحله از هفت خوان رستم را دکتر اسلامی ندوشن، نماد مقاومت رستم می داند.

خوان سوم : کشتن اژدها

نبرد رستم و اژدها

مطلب مرتبط : زندگینامه فردوسی

رخش هم چنان مشغول چرا بود و خبر نداشت که مکان خواب رستم، لانه اژدهایی است که هیچ جنبنده ای جرات عبور از چند فرسخی آن را هم ندارد. وقتی اژدها نزدیک خانه خود شد و رستم را در خواب دید، به رخش حمله کرد.

رخش که توصیه قبل خواب رستم را در ذهن داشت، با کوباندن سم و شیهه کردن، رستم را از خواب بیدار کرد. رستم بلافاصله از خواب بیدار شد ولی هیچ نشانی از اژدها ندید. کمی ناراحت شد و دوباره به خواب رفت. اندکی بعد باری دیگر اژدها پیدا شد و رخش نیز رستم را بیدار کرد.

رستم با عجله خود را آماده نبرد کرد اما دوباره اثری از اژدها نیافت؛ و عصبانی رو به رخش گفت : اگر بار دیگر مرا بیهوده از خواب بیدار کنی، سرت را از تنت جدا می کنم و خودم با پای پیاده به مازندران می روم. اینها رو گفت و دوباره خوابید.

رویت اژدها و نبردش با رستم

سومین بار اژدهای خطرناک ظاهر شد و اینبار رخش بر سر دو راهی نبرد و بیدار کردن رستم مانده بود. از سویی جرات مبارزه نداشت و از طرفی هم می ترسید که بیدار کردن رستم بی هدف باشد. ولی سرانجام با سمش رستم را بیدار کرد. رستم که بیدار شد، اینبار اژدها نتوانست خود را مخفی کند و رستم او را دید.

به رسم پهلوانان در ابتدا مناظره ای کلامی با اژدها داشت و از اژدها نام و نشانی خواست. اژدها نیز بسیار از خود تعریف کرد و به رستم مژده فرارسیدن مرگش را داد. پس از مناظره، رستم و اژدها به مبارزه پرداختند.

اژدها بسیار قوی بود و رخش که این را دید به کمک رستم رفت و با دندانش پوست اژدها را از تنش جدا کرد و رستم نیز با شمشیر، سر از تنش جدا نمود. دریایی از خون جاری شد و اژدها از پای درآمد.

خوان چهارم : زن جادوگر

زن جادوگر در هفت خوان

خوان بعدی از هفت خوان رستم، در واقع تله ای از جانب اهریمن بود که رستم با اعتقاد و باوری که به خدا داشت توانست از آن سربلند بیرون آید.

رستم که قدرت بازو و زورش را در خوان سوم و مقابل اژدها به اثبات رسانده بود، در میانه راه به چشمه ای زیبا و پرگل رسید. در کنار این چشمه سفره ای دید که پر از بره های بریان شده، خورشت های گوناگون و جام می ناب بود. رستم که این صحنه را دید، خوشحال بر سر سفره نشست و پس از نوشیدن جام می، شروع به نواختن تنبور کرد و غافل از آن بود که این دسیسه شیطان برای غلبه بر اوست.

آواز رستم زن زیبایی را به سمت سفره کشاند و او نیز پس از دیدن این زن جوان شروع به سپاس گذاری از خداوند نمود. با بر زبان آوردن نام خدا، چهره واقعی زن زیبا که پیرزنی جادوگر بیش نبود و قصد جان رستم را داشت، آشکار شد. رستم اما پس از پی بردن به توطئه، به پیرزن فرصت نداد و او را به دو نیم تقسیم کرد.

بینداخت چون باد، خم کمند                    سرجادو آورد ناگه به بند

میانش به خنجر به دو نیم کرد                    دل جادوان زو پر از بیم کرد

رستم پس از این واقعه به سرزمین تاریک و وحشتناکی رسید و چشمانش جایی را نمیدید. ناگهان چاره کار را دریافت و پس از رها کردن افسار رخش، اسب به آرامی راه را پیدا کرد و رستم اکنون پای بر سرزمین مازندران گذاشته بود….

خوان پنجم : گرفتاری اولاد به دست رستم

اسیر شدن اولاد به دست رستم

رستم پس از ورود به سرزمین مازندران، پا به کشتزاری سبز و پرآب نهاد. پس رخش را در آن به چرا مشغول کرد و خودش پس از شستن و پوشیدن ببر بیان (لباس جنگی)، خوابید. دشتبان آن منطقه وقتی رستم و رخش را آنگونه دید، با چوب ضربه ای به پای رستم زد و از پایمال کردن کشتزارش این گونه شکایت کرد. رستم عصبانی شد و جفت گوش اور را برید و بر کف دستش نهاد.

دشتبان شکایت را به نزد پهلوان و دلیر آن منطقه با نام «اولاد» برد. اولاد به همراه چند نفر از سپاهیانش به رستم حمله کردند؛ ولی رستم همه ی سپاهیان او را قتل و عام کرد و اولاد را به بند کشید. رستم از او خواست تا مکان دیو سپید و جایی که کیکاووس پادشاه در آن زندانی است را به او نشان دهد و او نیز در عوض اولاد را به پادشاهی سرزمین مازندران برساند. پس بر رخش نشست و اولاد را در پیش خود راهی ساخت تا به کوه اسپروز رسیدند.

خوان ششم : جنگ رستم با ارژنگ دیو

ارژنگ دیو

اسپروز نام کوهی سنگی و بسیار مرتفع بود که کیکاووس پادشاه را در آن زندانی کرده بودند. پشت آن کوه، سرزمین مازندران به فرمانروایی ارژنگ دیو قرار داشت. رستم پس از رسیدن به آن شهر، اولاد را به درختی بسته و خود به جنگ با ارژنگ دیو رفت. ارژنگ دیو بیرون آمد و وقتی رستم او را دید، سواره به سمتش حمله کرد. سر و گوشش را گرفت و از تن جدا کرد و به سوی دیگری انداخت و دیوهای دیگر فرار کردند.

رستم به نزد اولاد برگشت و با راهنمایی های او، کیکاووس پادشاه و دیگر ایرانیان را از بند رهاکرد. کیکاووس پس از در آغوش گرفتن رستم، از او خواست تا به غار دیو سپید رفته و کار ناتمام خود را به پایان برساند. چون بینایی چشم کیکاووس و دیگر همراهانش تنها با خون دل و جگر دیو سپید درمان میشد. پس کیکاووس رستم را به سمت آخرین مرحله از هفت خوان رستم راهی کرد.

خوان هفتم : کشتن دیو سپید

دیو سپید در هفت خوان رستم

رستم به همراه اولاد به سمت هفت کوهی رفت که دیو سپید در غاری از آنجا سکونت داشت. وقتی به آنجا رسیدن، تمام اطراف کوه را نره غولان محاصره کرده بودند. اولاد به رستم گفت که اگر تا روشن شدن هوا صبر کنی، دیوان به خواب رفته و جز تعدادی محدود از جادوگران کسی بیدار نمی یابی. رستم این چنین کرد و صبح پس از بستن دست و پای اولاد، به میان دیوها رفت و پس از کشتن آنها وارد غاری شد که دیو سپید در آنجا سکونت داشت.

رستم با وارد شدن به غار، کوهی سفید را در میان تاریکی غار دید که همان دیو سپید بود. پس فریاد سر داد و دیو پس از بلند شدن، سنگ آسیاب خود را برداشت و به رستم حمله کرد. رستم بدون معطلی یک دست و پای دیو را برید و همه جا را خون فرا گرفت. آن دو با هم گلاویز شدند و هربار یکی بر دیگری برتری می یافت؛ تا اینکه با قدرت الهی رستم دیو را بلند کرد و بر زمین کوبید و این چنین دیو سپید خوان هفتم از پای درآمد.

با شکست دیو سپید، دیگر نره غول ها فرار کردند و رستم شکم دیو سپید را درید و خون و جگر آن را برای درمان چشم کیکاووس پادشاه و دیگر ایرانیان داستان هفت خوان رستم برد. اولاد نیز به پاس همراهی رستم به پادشاهی مازندران رسید و ایرانیان بینایی خود را بازیافتند.

این مطلب خلاصه ای از هفت خوان رستم در قالب داستانی حماسی و خرق عادت بود که نشان از توانایی ایرانیان در نبردها دارد و به باورهایی هم چون ایمان به یزدان، خودباوری، غلبه بر نفس و … اشاره می کند. امیدوارم از مطالعه آن لذت برده باشین…نظری داشتین در خدمتم.

نویسنده: کیوان چوگلی

سلام.کیوان هستم، کارشناسی ارشد ریاضیات مالی و علاقمند به مباحث سرمایه گذاری در اوراق بهادار و بورس می باشم..به نویسندگی و نوشتن علاقمند هستم و همیشه در پی یادگیری مطالب جدید ...با نظرات خود بنده و تیم بلاگر نت نظر را دلگرمی دهید..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *